
دیگر نمی شود پنجره را به امید نورخورشید گشود زیرا این شهر پرشده از اشیای خاکستری،آدم های خاکستری،شهرهای خاکستری،ماشین های مشکی و خاکستری و... این دنیای بی رنگ که لذتی برای تماشا ندارد.این لبخندهای فراموش شده،این ابروهای درهم تنیده،این صداهای جایگزین شده توسط بوق های گوش آزار.این دنیا و مردمش لحظه به لحظه خسته تر و تیره تر می شوند چون مدادرنگی هایشان را گم کرده اند.باران می بارید که دل های خاک گرفته را بشوید اما مردم چترهایشان را باز میکردند.خورشید می تابید تا چهره های تاریک را نورانی کند ولی مرد...
ادامه مطلب
یا دلگیرم!یا شایدم دلم گیر است...!نمیدانم...!الان اصلا فرق بین این ها رو نمیفهمم...!فقط میدانم دلم یه جوری شده...!جوری که مثل همیشه نیست...!الان...غصه های خودم و خودش که هیچ...غصه های همه عالم شده غصه ی من ...................دلتنگی همیشه نبودن نیست..گاهیی دلتنگی بودن کسی است که دیگر حواسش به تو نیست.....................فاصله ها هیچ وقت علاقه را کمرنگ نمیکننفقط دلتنگی را قرمز تر میکنن ...
ادامه مطلب
حقیقت پرواز،پرواز بر فراز آسمان قلب انسان هاست....زیباترین و لذت بخش ترین پرواز اوج گرفتن قلب انسان به بالاترین قسمت سپهر محبت هاست.هنوز هستند انسان هایی که آرزوی پرواز دارند شاید چون تاکنون قلبشان آسمان بی نهایت محبت را تجربه نکرده یا شاید لذت سپهرمهربانی را نچشیده است....حقیقت پرواز،دیدن آدم ها و جهان کوچک زیرپایمان نیست..عشق واقعی پرواز به نظاره نشستن لحظاتی ست که شما با تمام وجودتان عشق می ورزید...آسمان عشق از تمام آسمان ها رنگین تر و زیباتراست...از اینجا به بعد داستان را با تصور عشق زندگیتا...
ادامه مطلب
گاهی باخود می اندیشم شاید کمی هم تقصیر ما نباشد.نصیحت کنندگاه،گاهی راه و روش پندواندرز آموختن را ازیاد می برند و تنها با جاری کردن واژگانی پشت سرهم جملاتی نامفهوم را به ماعرضه می کنند.نصیحت خوب است اما نحوه ی بیان آن گرانقدر تر و مهم تر است.ممکن بود اگر این حجم از نصایح که از رادیو و تلویزیون و دوستان و آشنایان وریش سفیدان جامعه و خانواده شنیده می شود در بیان و درخور فهم و موقعیت شنونده گفته شود،این گونه گوش های ما دروازه نمیشود که از یکی کلام بیاید و از دیگری به در شود...بی انصاف نباشیم ما نیز ...
ادامه مطلب
. متن از سمانه جون ...
ادامه مطلب
چندی پیش در گذر از خیابانی نظاره گر خون بار گریستن درختانی تکیده بودم.خیابانی که بستر خوبی برای اشک های درختانش بود.درختانی قدکشیده که با شاخه هایشان یکدیگر را در آغوش میکشیدند.زمین خالی از اشک نبود و باز همان خش خش مشهور که مرا وادار میکرد بی مقصود،فقط گام بردارم.بار دیگر سرو قامتان خیابان را برانداز کردم.با هر قدمم درختی اشک می ریخت.اشکی به رنگ یک رویای نارنجی! عاشقانه ای برپا بود.عاشقانه ای غم انگیز...چند درختی هم بودند که گویا فراق یار امانشان را بریده بود.آنقدر گریه کرده بودند که دیگر اشکی ...
ادامه مطلب
آن دم که دلم کعبه ی عشق را بهانه کرد برفت و زمزمه ی یار را بهانه کردچه خراب است آن دل بیچاره ی من رفت و طواف عشق را بهانه کرددلی کز قطره ی روح خدا نشئت گرفت شکست و قطره اشکی را بهانه کردای دل چه دلی که با دلی می بروی؟ گفتا سراسر دلم و وصال را بهانه کردبرگ از پی برگ به زمین افتاد و رفت دل هم برفت و انگار لیلی را بهانه کرد#یگانه_رفیعی...
ادامه مطلب
هیچ حسی قشنگ تر از این پیدا نکردم که خسته و کوفته از درس بیام اینستا گردی و با چن تا عکس مواجه شم که از فرط هیجان و شادی تمام بدنمو به لرزه دربیاره...عکسای عروسی یکی از بهترین معلمام که دیشب بوده و من همیشه آرزو میکردم این اتفاق بیوفته...واقعا تا حالا اینقدر برا جشن عروسی یه نفر و درواقع بهتر بگم ازدواج یه نفر خوشحال نبودم...حتی همین الانم دوس دارم از خوشحالی جیغ بزنم و بی وقفه لحظه شماری میکنم تا پنجشنبه مستقیما یه تبریک جانانه بهش بگم...یکی از باجمبه ترین مهربون ترین و یکم دیوونه ترین آدمایی ک...
ادامه مطلب
لذت بخش ترین نوای طبیعت صدای خش خش برگ هایی ست که در پهنه ی یک خیابان شنیده میشود.زمانیکه چشمانت را می بندی و باشتابیبی نهایت که قوانین فیزیک را درهم میشکند روی اشک های پاییزی میدوی و درخیالت به پرواز...
ادامه مطلب
راستش بی پروا میخوام فقط بنویسم...بی قاعده و قانون این متن صرفا تخلیه ی هیجاناتیه که چن لحظه ست بهم دست داده... هیچ حسی قشنگ تر از این پیدا نکردم که خسته و کوفته از درس بیام اینستا گردی و با چن تا عکس...
ادامه مطلب
طبق یه قول و قراری تصمیم گرفتم امروز ویتامین پلاس 3 رو بنویسم... هوا طوفانیست اما من لبخند میزنم.لبخند میزنم چون به فرستاننده اش اطمینان دارم.میدانم نمیگذارد متلاشی شوم....هوا طوفانیست ولی بی پروا میدوم تمام قدرتم را متمرکز میکنم و با شتابی که در قوانین فیزیک نمیگنجد به پرواز درمی آیم چون من قوانین ...
ادامه مطلب
از تو آموختم پرواز رو... تو یادم دادی از پریدن نترسم... بال هام زخمی بود و تو بستی برایم... حالا وقت پرواز بود... وقت پرواز بود و نبودی... وقت آزمون بود و نبودی... پرواز را یادم دادی و نیامدی پریدنم را به نظاره بنشینی... سبک بالی را با تو تجربه کردم و نیامدی دوباره سبکم کنی... ولی من پریدم... پریدم ...
ادامه مطلب
گاه باید رفت و همه چیز را سپرد دست خدا... گاه تو همچو خردسالی نوپا شروع به راه رفتن نمودب و دلت را خوشش میکنی به تکیه گاه... گاه آنقدر به مقصد نزدیک شده ای که دروازه اش از پیش نگاهت پیداست... گاه سایه ی طلوع با نور درخشانش به وضوح پیداست... گاه تمام لغزش های دلت همگی در انتهاست... گاه بغض های نگرانت...
ادامه مطلب
زمان هخامنشیان هنگام فتح یک منطقه بر اثر یک اشتباه فرمانده افسار جنگ دست دشمن افتاد و ایران شکست خورد و فرمانده جنگ اسیر شد.طبق مقررات فرمانده باید اعدام میشد تا دیگر خطری منطقه را تهدید نکند.سردار دشمن به هنگامیکه فرمانده ما دست و پا بسته آماده کشته شدن بود سر رسید و از وی پرسید:به عنوان آخرین خواسته ات از ما چه میخواهی؟فرمانده کمی فکر کرد و گفت:فقط میخواهم کتبا به من قول بدهی که مرا لب تشنه نمیکشی....سردار دشمن کمی به فکر فرو رفت و سپس پذیرفت و یک نوشته ی کوتاهی نوشت و پای ان را مهر زد که قبل از مرگ به فرمانده ایرانی آب می دهند...چند دقیقه ی بعد یکی از سربازان با پیاله ی آبی برگشت و آن را جلوی فرمانده ایرانی گذاشت و خواست تا آب را بنوشد.فرمانده از روی قصد چون دست و پایش بسته بود به هنگامی ...
ادامه مطلب
رفقا به خاطر مشغله های این روزام حقیقتا وقت نکردم رو ویتامین پلاس وقت بذارم برا همین بازم از پیج مشاور گلم مایه گذاشتم و کپشن پست آخرشو جهت خالی نبودن پست کش رفتم... ... آروم باش و رها...آروم باش وقتي بخشي از وجودِ خدايي...آروم باش و سعي نكن از عقربه ها جلو بزني...آروم باش و به صداي قلبت گوش كن...بذار اتفاق خوب خودش بيفته...بدون حرص، بدون نگراني...آروم باش و چايِ قند پهلوتو بخور...نفس عميق بكش...فردا باز هم خورشيد طلوع ميكنه (متن بالا رو از پیج مشاور جون کش رفتم بقیه ش کار سلول های خاکستری مغز خودمه) به روزگار دقت کن ببین خودش داره یادت میده که همیشه میشه امیدوار بود.فکر کن بعد طوفان باز خورشید نورافشانی میکنه.ببین بعداز طغیان بازهم ساحل آروم قشنگ میشه.ببین بعد از قطع شاخه ای از درخت شاخه ای...
ادامه مطلب
دوست من! اگر تنها بودی سایه ات خواهم بود... اگر چشمانت خیس بود من شانه ات خواهم بود... اگر نیاز به آغوش داشتی من بالشتی نرم خواهم بود... اگر گاه خواستی شاد باشی بی شک،لبخندت خواهم بود.... ولی... هرگاه جای یک دوست کنارت خالی بود،متاسفم!من فقط قادرم خودم باشم پ.ن:جو دخترونه نباشه ها این برا آقا پسرا هم هست پی تر نوشت:اینو به بهترین دوستاتون مخصوصا اونایی که باهاشون قهرید یا باهاتون قهرن و میخواین آشتی کنین بدین پی ترین نوشت:این متن یا شعر رو من برای یکی از دوستام که چن روز بود باهاش قهر کرده بودم و میخواستم آشتی کنم نوشتم...جدا جواب داد! پی ترترین نوشت:مخلص همگی...
ادامه مطلب
پاییز و رقابت برگ ها و اشک هایم... پاییز و شب بیداری ها و لالایی باران برایم... پاییز و زمین خوردن هایم در شرشر باران... پاییز و فراموشی هلال روی لب خیلی آسان... پاییز و نگاه خیس مانده به در نیمه باز... پاییز و صدای باد و فنجان قهوه و یک ساز... پاییز و طوفان های زودگذر... پاییز و کاغذهای خیس و پاره توی سطل... پاییز و ردپای یک نفرجلوی در... پاییز و.... پاییز و یک دل نوشته و جوهر پخش شده روی دفتر..... پ.ن:قصد دادن فازی بس دپ ندارم ولی من به طرز فجیعی در پاییز دلم میگیره نه به خاطر مدرسه و دبیرستان و...فقط اصلا دوسش ندارم این فصل رو پی ترنوشت:با عرض پوزش جهت این شعر...
ادامه مطلب
یک نوشته ی کاملا هول هولی به عنوان داستان سوم شما آنچه این سواد خفیف بنده مرکتب شده را به بزرگواری ببخشید (جمله ی بالا سرقتی از استاد خوبم امیرعلی نبویان!استادجان شرمنده...) لطفا تشریف ببرین ادامه ارادتمند... ...
ادامه مطلب
سلامی مجدد بر همگی خداروشکر این بار خیلی متاخر در زمینه ی پست گذاری نبودم دوستان فقط بک نکته لطفا اگرعیب و ایرادی هم در داستان ها می بینید بیان کنید و فقط منو با تعاریفتون شرمنده نسازید مخلص همه دوستان تو این شب ها دعا برای این حقیر هم فراموش نکنید طالع اگر مدد دهد،دامنش آورم به کف... برین ادامه...
ادامه مطلب