گاه تو همچو خردسالی نوپا شروع به راه رفتن نمودب و دلت را خوشش میکنی به تکیه گاه...
گاه آنقدر به مقصد نزدیک شده ای که دروازه اش از پیش نگاهت پیداست...
گاه سایه ی طلوع با نور درخشانش به وضوح پیداست...
گاه تمام لغزش های دلت همگی در انتهاست...
گاه بغض های نگرانت در گلو پنهان اند...
و گاه بال هایت در پشتت آماده ی پرواز اند و از آن بی خبری!
آنجاست که با دستان لرزان و نگران قلم را میچرخانی تا بنویسد
این بنده در پی یک معجزه و نیم نگاه خداست....

پ.ن:وقتی گیر کردی همه چیزو بسپار دست خودش بعضی وقتا تشویش باعث میشه تصوراتی کنی که 99 درصد اتفاق نمیوفتن این جور وقتا فقط خودش میتونه آرومت کنه و تمرکزتو بالا ببره
پی تر نوشت:دلت گرفت،نگران شدی،خسته شدی...یه لحظه چشاتو ببند بگو اون بالاییه مثه کوه پشتمه
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:33 توسط یگانه | |
خاطرات خط خطی...ما را در سایت خاطرات خط خطی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5