ساعت 12 حس عجیبی دارم...حس پادشاهی که در فضای گنگی بر تخت نشسته...حالم مبهم است...نه شاد نه غمگین عجیب است که برای یک دقیقه بین دو روز گم میشوی...برای یک دقیقه نه در امروزی نه در فردا...
این حس عجیب را دوست دارم...کوتاه ترین لحظه ی سرگردانی ست اما آرام ترین دقیقه ی من است وقتی کنار پنجره نشستم و درس میخوانم و درست در ساعت سرگردانی رو به اسمان میکنم و آرامش نگاه های ماه را روی خودم احساس میکنم،وقتی شهرم را در خواب می بینم...شهر شلوغ و پرتلاطم که در این لحظه آرام گرفته....همین لحظه بعث شد ما دربه در شویم...دربه در در پی فردا...فردایی شادتر،غمگبن تر ، آرام تر یا هیجان انگیزتر.....
حس دلتنگی عجیبی دارم وقتی دوتا عقربه ی ساعت بهم میرسند و من در این دو سال از خیلی ها دور افتاده ام...بعضی ها فیزیکی و بعضی ها هم قلبشان از قلبم فاصله ی زیادی گرفته.....دلتنگی همیشه نبودن نیست.گاهی بودن کسی ست که دیگر حواسش به تو نیست...و تمام دلتنگی های عالم در ساعت سرگردانی من جمع شده
خاطرات خط خطی...ما را در سایت خاطرات خط خطی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16