شهرتاریک

خرید بک لینک

دیگر نمی شود پنجره را به امید نورخورشید گشود زیرا این شهر پرشده از اشیای خاکستری،آدم های خاکستری،شهرهای خاکستری،ماشین های مشکی و خاکستری و... این دنیای بی رنگ که لذتی برای تماشا ندارد.این لبخندهای فراموش شده،این ابروهای درهم تنیده،این صداهای جایگزین شده توسط بوق های گوش آزار.این دنیا و مردمش لحظه به لحظه خسته تر و تیره تر می شوند چون مدادرنگی هایشان را گم کرده اند.

باران می بارید که دل های خاک گرفته را بشوید اما مردم چترهایشان را باز میکردند.خورشید می تابید تا چهره های تاریک را نورانی کند ولی مردم کلاه های سایه بان دارشان را برسر می کردند.پروانه پرواز میکرد تا زیبایی و رنگ را به مردم شهر یادآوری کند اما مردم بی وفا،چشم بند زده بودند.پرنده آواز خواند تا سکوت شهر را بشکند و ساکنین این تاریکستان را با خود هم نوا کند ولی مردم شهر دوباره چسب بردهان خود زدند.

پرنده و پروانه رفتند.یک روز،باران هم قهر کرد.خورشید هم دیگر نمی تابید.زندگی چراغش را برای این شهر و سا کنینش،خاموش کرد.از آن روز،مردم شکسته شدند؛جوان بودند اما پیرشدند.کودک بودند اما دیگر کودکی نمی کردند.پیر بودند ولی... لبخند و مهربانی افسانه ای شد که در داستان های تخیلی نوشته میشد و غم،واقعی ترین ماجرای این روزها بود.جنگ شد و صلح به فراموشی سپرده شد،خون بود اما قلبی برایش نمی تپید،اشک بود ولی چشمی را نمی شست...

اینجا بود که فقط یک گردباد می توانست این شهر و تاریکی هایش را برای همیشه از دفتر روزگار پاک کند تا شاید دیگران بیاموزند که چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.مدادرنگی باید ساخت تا این دنیا رنگین و زیبا بماند.چترها را باید بست،زیرباران باید رفت تا دل های خاک گرفته،دل تکانی شوند.زندگی همین لبخندهاست.زندگی همین دل نوشته هاست.زندگی همین دویدن ها وقهقهه ها، زیرشرشر باران است.زندگی،آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.

Dark City Street at Night

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:6 توسط یگانه | |

خاطرات خط خطی...

ما را در سایت خاطرات خط خطی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 12:58

صفحه بندی