
سنگینی چوبش شانه هایم را بی حس کرده بود،اما باز می رفتم... خیلی برایم بلند و سنگین بود،اما باز می رفتم... با عشق یا عباس میگفتم و باز هم می رفتم... آنقدر می رفتم که دیگر حس می کردم فقط منم و پرچم سیاهم... آنقدر می رفتم که دیگر دستم را تکان نمیدادم روی پرچم سیاهم... آنقدر می رفتم که توی قلبم فریاد بزنم دیگر منم و عشق پرچم سیاهم... چشم خیس میکردم و میگفتم حسینم!در این معرکه تنها منم و پرچم سیاهم... در طوفان خاک گم میشدم و میگفتم حسینم بشنو بانگ منو پرچم سیاهم... حنجره پاره میکردم و میگفتم حسینم بخ...
ادامه مطلب