خاطرات خط خطی

متن مرتبط با «ماجرای» در سایت خاطرات خط خطی نوشته شده است

ماجرای شهرتاریک

  • نیلوبلاگ

    دیگر نمی شود پنجره را به امید نورخورشید گشود زیرا این شهر پرشده از اشیای خاکستری،آدم های خاکستری،شهرهای خاکستری،ماشین های مشکی و خاکستری و... این دنیای بی رنگ که لذتی برای تماشا ندارد.این لبخندهای فراموش شده،این ابروهای درهم تنیده،این صداهای جایگزین شده توسط بوق های گوش آزار.این دنیا و مردمش لحظه به لحظه خسته تر و تیره تر می شوند چون مدادرنگی هایشان را گم کرده اند.باران می بارید که دل های خاک گرفته را بشوید اما مردم چترهایشان را باز میکردند.خورشید می تابید تا چهره های تاریک را نورانی کند ولی مرد...

    ادامه مطلب
  • ماجرای زنگ تفکر...

  • نیلوبلاگ

    گاهی باخود می اندیشم شاید کمی هم تقصیر ما نباشد.نصیحت کنندگاه،گاهی راه و روش پندواندرز آموختن را ازیاد می برند و تنها با جاری کردن واژگانی پشت سرهم جملاتی نامفهوم را به ماعرضه می کنند.نصیحت خوب است اما نحوه ی بیان آن گرانقدر تر و مهم تر است.ممکن بود اگر این حجم از نصایح که از رادیو و تلویزیون و دوستان و آشنایان وریش سفیدان جامعه و خانواده شنیده می شود در بیان و درخور فهم و موقعیت شنونده گفته شود،این گونه گوش های ما دروازه نمیشود که از یکی کلام بیاید و از دیگری به در شود...بی انصاف نباشیم ما نیز ...

    ادامه مطلب